خدا پشت پنجره ايستاده

جاني كوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه...

مادربزرگ يه تيركمون به جاني داد تا باهاش بازي كنه اما موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردك خونگي مادربزرگش پرت كرد كه به سرش خورد و اونو كشت ...


جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم كرد ولي وقتي سرشو بلند كرد ديد كه خواهرش همه چيزو ديده ولي حرفي نزد.


مادربزرگ به سالي گفت : توي شستن ظرفها كمكم كن...


ولي سالي گفت : مامان بزرگ جاني بهم گفته كه ميخواد تو كاراي آشپزخونه كمك كنه و زير لبي با بدجنسي به جاني گفت: اردكه رو يادت مياد؟!!!


و جاني بيچاره كه قرمز شده بود ناچارا ظرفا رو شست ...


بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت كه ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت : متاسفانه من براي درست كردن شام به كمك سالي احتياج دارم...


سالي دوباره با بدجنسي تمام لبخندي زد و گفت : نگران نباشيد چونكه جاني به من گفته ميخواد كمك كنه !!!


و زير لبي به جاني گفت: اردكه رو يادت مياد ؟!!


اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني كوچولوي بيچاره با حسرت تمام خونه موند و تو درست كردن شام كمك كرد...


چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر كاراي خودش كاراي سالي رو هم انجام بده تا اينكه نتونست تحمل كنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف كرد...


مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت : عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع كنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا كي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره...!!!




گذشته شما هرچي كه باشه ، هركاري كه كرده باشيد...


هركاري كه دايم اون رو به رختون ميكشند ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي كه هست...


بايد بدونيد كه خدا كنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده ، همه زندگيتون، همه كاراتون رو ديده !


اون ميخواد كه شما بدونيد كه دوستتون داره و شما رو بخشيده...


فقط ميخواد ببينه تا كي اجازه ميديد به خاطر اين كارا شما رو در خدمت بگيرند ؟!


بهترين چيز درباره خدا اينه كه هر وقت ازش طلب بخشايش ميكنيد نه تنها ميبخشه بلكه فراموش هم ميكنه ، پس ميشه به خاطر داشته باشيد :


خدا پشت پنجره ايستاده !!!

به سلامتي پدر و مادرها

آدما تا وقتي كوچيكن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم كه پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...

پدرم ، تنها كسي است كه باعث ميشه بدون شك بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !

به سلامتيه مادرايي كه با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميكشن ويلچرشونو هل بدن !!!

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميكردم
كه با هر بار تراشيده شدن، كوچك و كوچك تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يك خودكار شكيل و زيباست كه در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميكند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ كس نميبيند و نميداند كه چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

فرصت

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت:برو در آن قطعه زمین بایست.من سه گاو نر را آزاد میکنم اگر توانستی دم یکی از آنها را بگیری من دخترم را بتو میدهم.مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود،باز شد.باور نکردنی بود،بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.گاو با سم به زمین میکوبیدو بطرف مرد جوان حمله کرد.جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتربود باز شد.گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.جوان پیش خودش گفت:منطق میگوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم بازشد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید تا دم گاو را بگیرد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد....اما...گاو دم نداشت!!!

نتیجه گیری:

زندگی پر از ارزشهای دست نیافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچوقت نصیبمان نشود.



کار دنیا

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت

گفتیم: باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!

گفتیم: باید ساخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!

این حسین کیست؟


این کیست که هستی شده خلقت ز برایش؟


این کیست که خوانند همه خون خدایش؟


این کیست که شد سوره ی والفجر سزایش؟


این کیست که بوسند ملائک کف پایش؟


این کیست که حاتم صفتان اند گدایش؟


این کیست که شد جنت و فردوس عطایش؟


این کیست که ایمان و عقیده است بنایش؟


این کیست که هستی بکند جان بفدایش؟


این کیست که شد قتلگاهش کوی منایش؟


این کیست که دل میطلبد کرب و بلایش؟


این کیست که شد سوز عطش زمزمه هایش؟


این کیست که شد کعبه سیه پوش عزایش؟

حواس

خوب حواستونو جمع کنید.

1=5

2=25

3=125

4=625

5=؟

برای مشاهده جواب یکم پایین برید؟

.

.

.

.

.

.

ولی فبل از اینکه جواب آن را ببینید دوباره فکر کنید لطفا.

باشه جواب را ببینید.

جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد.

اگر قبول ندارید خط اول را بیاد بیاورید:1=5

نتیجه گیری اخلاقی:

مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید.

حقایق جالبی از زندگی



The Attractive Facts of Life

حقایق جالبی از زندگیحقایق جالبی از زندگی


At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

گاه




  گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
  گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
  گاه یک نگاه آنچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
  گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم


عیدتان مبارک

   در غدیر خم نخل هستی برداد

                                   جبرییل پیام حق به پیغمبر داد

                                                               آن روز در میخانه عشق

                                                                               پیمانه به دست ساقی کوثر داد

پیرمرد مهربان

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت،

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد.

آذربایجانیم منیم



سئویملی چاغلاریمدیر،باهارین باهاریمدیر

داغلارین وقاریمدیر،آذربایجانیم منیم

بولود سندن آشاغی،اوجا شاه داغیم . . .

خیالیمین اویلاغی،آذربایجانیم

سن ائلیمین شوهرتی،قوللاریمین قووتی

آذربایجانیم

آخار چایلارین گوزل،داغلاریندا قار گوزل

باغلاریندا بار گوزل،آذربایجانیم منیم

جانیم،گوزوم ائی دیار،آدین - سانین وار . . .

سنه یاراشار وقار،آذربایجانیم


...

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی،کسی باش که تا به حال نبودی!!!

قضاوتش با شما

راننده تاکسی بدون مسافر داشته میرفته،یهو کنار خیابون یه مسافر مرد رو می بینه.کنار میزنه و سوارش میکنه و مسافر مرد صندلی جلو میشینه.یه دقیقه بعد مسافر از راننده میپرسه:منو میشناسی؟

راننده میگه:نه! در همین زمان راننده نگه میداره تا یه خانوم رو سوار کنه،خانوم عقب می شینه و مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه:منو میشناسی؟

راننده با تعجب میگه:نه،شما؟

مسافر مرد میگه:من عزرائیلم!

راننده میگه:برو عمو.

در این هنگام مسافر خانوم میگه:آقای راننده شما دارین با کی حرف میزنید؟

راننده تا اینو میشنوه،ترمز میزنه و از ترس فرار میکنه.

بعد زنه و مرده با هم ماشینو می دزدن.

راست یا دروغش با کسی که این ماجرارو تعریف کرد ولی یکی میگفت واقعا اتفاق افتاده.

حکایت

گویند مردی به دیدن حکیمی رفت و گفت:فلان دوست شما سخن ناپسندی درباره شما گفته است.

حکیم گفت:برادر من،تو پس از مدتی به دیدن من آمدی،سه جفا در حقم کردی،اول آنکه دوستی را در نظرم بی

عزت کردی،دوم،قلبم را آلودی و سوم،خودت را مورد سوءظن قرار دادی که نمیدانم راستگویی یا دروغگویی!

براستی از این سخن،چه منظوری داشتی و چه فایده برداشتی.

با من حرف بزن

با من حرف بزن،با من که شکسته تر ازشاخه ها هستم.من که سرگردانتراز ابرهای همین حوالی ام.

با من حرف بزن ازگفته های نا گفته دلت،از اضطراب کوچه باغ های بیقراری،از واهمه فرداهای

تنهایی،از اندوه لحظات بی کسی.

علاقه به ازدواج

- استاد:وقتی بزرگ شوی،چه میکنی؟

- شاگرد:ازدواج

- استاد:نخیر،منظورم این است که چی می شوی؟

- شاگرد:داماد

- استاد:منظورم این است،وقتی بزرگ شدی،چی به دست می آوری؟

- شاگرد:زن

- استاد:ابله،وقتی بزرگ شی برای پدر و مادرت چی می کنی؟

- شاگرد:عروسی میگیرم

- استاد:پسرجان،والدینت در آینده از تو چی میخواهند؟

- شاگرد: زندگی متاهلی موفق

به این میگن مدیر!!!!

راهکاری برای نجات از سقوط بالگرد:

 مدیر و 10 نفر از کارکنانش از طناب بالگردیکه درصدد نجات آنها بود آویزان بودند.طناب آنقدر محکم نبود که بتواند وزن هر 11 نفر را تحمل کند.

کمک خلبان با بلندگوی دستی از آنها خواست یک نفرشان داوطلب شود و طناب را رها کند.البته داوطلب شدن همانا و سقوط به دره همان.

به ظاهر کسی حاضر نبود داوطلب شود.در این هنگام مدیر گفت:حاضر است طناب را رها کندولی دلش میخواهد برای آخرین بار برای کارکنانش سخنرانی کند.او گفت: چون کارکنان حاضرند برای سازمان دست به هر کاری بزنند وچون کارکنان خانواده های خود را دوست دارند و در مورد هزینه های افراد خانواده هیچ گله و شکایتی  ندارند و بدون هیچگونه چشم داشتی پس از خاتمه ساعت کار در اداره می مانند پس من برای نجات دادن آنان طناب را رها خواهم کرد.

به محض تمام شدن سخنان تحسین برانگیز مدیر همه کارکنان که به وجد آمده بودند شروع به دست زدن و ابراز سپاسگزاری از مدیر کردند.

دوست

وقتی پیروز میشی،من باغرور به همه میگم هی اون دوسته منه!اما............

وقتی میبازی کنارت میشینمومیگم:هی من دوست توام!

                              

 امیدوارم باختن هیچ دوستی رو توصحنه زندگی نبینم 

فواید صلوات بر حضرت محمد(ص)

۱-در مقابل صد صلوات،خدا صد حاجت برآورده می کند.

۲-با صدای بلند صلوات فرستادن،نفاق را بر طرف می کند.

۳-هر کس یک مرتبه صلوات بفرستد،خدا در عافیت را بر او می گشاید.

۴-صلوات فرستادن موجب پاکیزه شدن عمل هاست.

۵-صلوات فرستادن فقر را بر طرف می کند.

۶-صلوات فرستادن موجب رفع فراموشی می شود.

۷-صلوات،دشمن دیرینه وهمیشه در کمین یعنی ابلیس را ذلیل وخوار می کند.

۸-هر که بر رسول خدا صلوات بفرستد،خدا و ملائکه بر او صلوات می فرستند.

۹-صلوات فرستادن انسان را شبیه ملائکه می نماید.

۱۰- شفاعت رسول خدا بر صلوات فرستنده واجب می شود.

یا علی

ذکر من،تسبیح من،ورد زبان من علی است

جان من،جانان من،روح وروان من علی است

تا علی دارم،ندارم کار با غیر علی

شکرلله حاصل عمر گران من علی است

 

                                                                          التماس دعا

سند سه دانگ بهشت

هیچ دقت کردین که امسال تمام سریالهای ماه رمضان توش عدد به کار رفته:

(سقوط یک فرشته)،(۳۰امین روز)،(۳دونگ،۳دونگ)، (۵کیلومتر تا بهشت)

یعنی اگه روزه بگیری بعد از ۳۰ روز،۳دونگ بهشت به مساحت ۵کیلومتربا یک فرشته تقدیم

 شما خواهدشد!

 وخداوند عشق را آفرید.....

کوه ها با قله ها و دریاها با موج ها معنی پیدا می کند.

و انسان ها،همه انسان ها،با عشق،فقط عشق!

پس بار خدایا بر من رحم کن،بر من که میدانم ناتوانم،رحم کن.باشد که خانه ایی نداشته باشم.باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم.باشد که حتی دست وپایی نداشته باشم.اما نباشد،هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد.

                                                                              هرگز نباشد...........

                                                                                                             آمین

صندلی مدیریت



سال سوم ورودش به شرکت بود که به عنوان <<کارمندنمونه>> انتخاب شد.علتش هم - از نظر هیات مدیره شرکت - یک نکته بود اینکه برای میزوصندلی مدیریت هیچ ارزشی قایل نبودو همیشه می گفت:

- من نمی فهمم صندلی مدیریت چیه که همه بخاطر بدست آوردنش این همه سروصدا می کنند و زیر آب می زنند؟

چند سال بعد که سرانجام بر اثر تداوم موفقیت هایش! یعنی زیر آب زدن  سه معاون و خود مدیر عامل توانست حکم مدیر عاملی شرکت را بگیرد در اولین روز ورود به دفتر مدیریت به منشی اش گفت :

- این میزوصندلی اتاق مدیر عامل را - که از چوب آبنوس وچرم خارجی تهیه شده - بگذارین بیرون و از همان میز و صندلی بقیه کارمندها برام بگذارین.................

وبعد چه احساس رضایتی داشت که بخاطر یک میز وصندلی اعتقاداتش را از دست نداده است!